X
تبلیغات
شعرهــایی که خیلی دوستــــ دارم
220
14:58
روزها پر و خالی می‌شوند
مثل فنجان‌های چای
در کافه‌های بعد از ظهر
اما
هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد
این‌که مثلا
تو ناگهان
در آن سوی میز نشسته باشی .
گاهی فنجانی
روی کاشی‌ها می‌افتد
حواس ما را پرت می‌کند


رســــــــــول یونــــان

چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391به قلم: MAHSA

204
11:24
چند شعر بسیار زیبا از رســـــــول یونان

۱

جاده های بی پایان را دوست دارم

دوست دارم باغ های بزرگ را

رودخانه های خروشان را

من تمام فیلم هایی را

که در آنها

زندانیان موفق به فرار می شوند

دوست دارم!

دلتنگ رهایی ام

دلتنگ نوشیدن خورشید

بوسیدن خاک

لمس آب.

درمن  یک محکوم به حبس ابد

پیر و خمیده

با ذره بینی در دست

نقشه های فرار را مرور می کند!

 

۲

هی کایابای

عقاب خانگی همسایه!

زندگی در اعماق عادت ها

هیچ فرقی با مرگ ندارد

تو مرده ای

فقط معنای مرگ را نمی دانی!

 

۳

پایم را روی مین گذاشته‌ام

تکان بخورم مرده‌ام

باید همین‌جا که هستم

بمانم تا آخر دنیا.

درست

وضعیت سرباز جنگی را دارم

کنار تو و زیبایی‌ات. 

 

۴

به دور می رفتم

به جستجوی راز جهان

که دودکش خانه ات را دیدم

نزدیک که شدم

دریافتم

آنچه به دنبالش بودم تویی

زنی در سرزمینی برفی

با گیسوانی بافته و

آوازهایی که

خواب خرسها را پر از کندوهای عسل می کرد

اینجا فرود آمدم

و برای بخاری ات هیزم جمع کردم

 

۵

داشتم از این شهر می رفتم

صدایم کردی

جا ماندم

از کشتی ای که رفت و غرق شد

البته

این فقط می تواند یک قصه باشد

در این شهر دود و آهن

دریا کجا بود

که من بخواهم سوار کشتی شوم و

تو صدایم کنی

فقط می خواهم بگویم

تو نجاتم دادی

تا اسیرم کنی

 

۶

جوانی
برای من یک شب بلند بود
در جمع قماربازان
سرگرم بازی شدم
تو از من جلو زدی
دنیا از من جلو زد
حالا من مانده ام
مثل آخرین سرباز گروهان
خسته و کوفته می آیم
می خواهم به جایی برسم اما نمی رسم

 

۷

با شعر و سیگار

به جنگ نابرابری ها می روم

من، دون کیشوتی مضحک هستم

که جای کلاهخود و سرنیزه

مدادی در دست و

قابلمه ای بر سر دارد

عکسی به یادگار از من بگیرید

من انسان قرن بیست و یکم هستم!

 

۸

نه امپراتورم

و نه ستاره ای در مشت دارم

اما خودم را

با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام

و به جای او راه می روم

غذا می خورم

می خوابم و ...

چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!

 

۹

هواپیماها می گذرند
هر چه فریاد می کشیم
کسی نمی شنود
گیر  افتاده ایم  در این بیابان
چاره ای
جز شکار تو نداریم
ای خرگوش زیبا
ما را ببخش!

 

۱۰

اگر  مرا دوست نداشته باشی
دراز می کشم و می میرم
مرگ
نه سفری بی بازگشت است
و نه ناگهان محو شدن
مرگ  دوست نداشتن تو ست
درست
آن موقع که باید دوست بداری

 

۱۱

عمارتی زیبا
در چمن زاری بزرگ
کنار دریا چه های شیر
من آنجا زندگی می کنم
با نامی از انسان و
شکوهی از خدایان
اما حقیقت چیز دیگری ست
من در جستجوی او
تنها به رویا هایم رسیده ام

 

۱۲

آسمانخراش ها
تماشای آسمان را
از ما گرفته بودند
بمب های عمل نکرده
گشت و گذار درصحرا را
دریا نیز
استخر خصوصی دیکتاتورها بود
این دنیا به درد ما نخورد
ما در رویا هایمان زندگی کردیم

 

۱۳

هیچ کس باور نمی‌کند
که من
به خاطر صدایی که
دوباره بشنوم
در کوچه های شبانه
تلف شدم
مردم
تو صدای دل‌انگیز پیانویی بودی
که در یک شب مهتابی
از کلبه‌ای مجهول به گوش می‌رسید
هیچ کس باور نمی‌کند
که من
به خاطر...

 

۱۴

یک عینک
یک چمدان
یک روسری قرمز
در اتاقم
اینجا دختری آمده است
اما خود را نیاورده است.

 

۱۵

کشتی ها او را به نام صدا زدند
گریه کنان
گریه کنان
گفت:"رفتم".
تا به خود بیایم و بگویم نرو
مثل ترانه ای نسروده
در میان دود سیگار گم شد
داستان عشق من چنین پایان گرفت.

 

۱۶

یک روز می آیی

و در گورستانی دور

در استخوانم می دمی

تا شعر های نا سروده ام را بشنوی

 

۱۷

زندگی در اعماق امن است

اما زیبا نیست!

ماهیانی كه در اعماق زندگی می‌كنند

صید نمی‌شوند

اما طلوع آفتاب را هم نمی‌بینند

كشتی‌ها را نمی‌بینند

حالا اسبی زیبا

پا به دریا می گذارد

او را نیز نخواهند دید

بله، زندگی در اعماق غم‌انگیز است

 

۱۸


 

دریا بالا آمد

آنقدر که

در قاب پنجره جای گرفت

نمی دانم

شاید هم پنجره پایین رفت

تا دریا را به من نشان بدهد

بالاخره از این اتفاق ها می افتد

وقتی که تو باشی.

حالا که نیستی

من به پرندگان حق می دهم

که نخوانند

همین طور به خورشید

که مضحک و منگ

مثل یک دلقک دیوانه از کوچه ها بگذرد...

 

۱۹

روی تخت دراز کشیده ام

پنجره اتاق

قاب رنج است و خزان.

تو آخربن برگی

آخرین برگ داستان "ا.هنری"

اگر بیفتی من می میرم!

 

۲۰

در خلاء رها شده ام

مثل انگشتانم در سوراخ های جیب

ببین!

چگونه نبودنت

فقر و بی پناهی را رقم می زند

از سرما می لرزم

در هوای تابستان

 

۲۱

تنهایم

مثل مرغ سفید دریایی

بر دکل کشتی.

عقربه ها به خواب رفته اند

باد در نوزیدن اصرار می کند

ابر در نیامدن

باران در نباریدن

و تابستان

کلاه حصیری بر سر گذاشته

کنار دریا چرت می زند

 

۲۲

این دنیا

مثل فیلمی ست

که از نیمه شروع شده...

کسی می کشد

کسی کشته می شود

کسی می فروشد

کسی می خرد

کسی می رود

کسی می آید

 

۲۳

صبحانه ام تکه ای ابر است

با پنیر کپک زده هلندی

پشت میز نشسته

به روزهای نیامده فکر می کنم

نگاهم از پنجره می گذرد و

مثل کبوتری زخمی

به پرواز در می آید

کمی دورتر

در چاه دودکش کارخانه ای سقوط می کند

آیا

 در این دنیا

خبر خوشی نیست که مرا خوشحال کند!؟

 

۲۴

اگر می توانستم

بهار را مثل پیراهنی به تن کنم

دوباره به دهکده بر می گشتم

و با دسته گلی در دست

همراه مادرم به خواستگاریت می آمدم

اگر می توانستم

بهار را مثل پیراهنی به تن کنم

می دانستم

چه کارهایی بکنم

که مرا دوست بداری...

به آبی چشم هایت

مروارید می ریختم

چمن را زیر پایت پهن می کردم

 اما افسوس

نمی شود از بهار، پیراهن  برید

نمی شود پرنده و ترانه را قیچی کرد

سوزن

در تن درخت کار نمی کند

و به بارانی که می بارد

نمی شود دگمه دوخت...

 

پ.ن :  گم میکنم خودم را ..... در اشعار رسول یونان !!! :)

شنبه هفدهم تیر 1391به قلم: MAHSA

171
12:41

قول بده که خواهی آمد

اما هرگز نیا!

اگر بیایی

همه چیز خراب میشود

دیگر نمیتوانم

اینگونه با اشتیاق

به دریا و جاده خیره شوم

من خو کرده ام

به این انتظار

به این پرسه زدن ها

در اسکله و ایستگاه

اگر بیایی

من چشم به راه چه کسی بمانم؟

رســــــــــول یونان

چهارشنبه چهاردهم تیر 1391به قلم: MAHSA

170
13:34
با یک بغل گل سرخ می آیم!
زخم های قلبم شکوفه کرده است
اما افسوس
کسی گل های مرا نخواهد دید
بهار آمده
همه جا پر از گل و شکوفه است...

رســـــــــول یونان

سه شنبه سیزدهم تیر 1391به قلم: MAHSA