شعـــــری از رضـــــــــا حیــــــدری نیـــا
_________________________
در کجای عادت از آیینه پنهانم بگو
در کدامین چالش از کف رفت ایمانم بگو
با کدامین ظلم غم راهی به قلبم باز کرد
با کدامین صبر شد آخر به لب جانم بگو
با کدامین جلوه دیگر کارم از بودن گذشت
شد کجای باورم تردید مهمانم بگو
در کدامین لغزش افتاد آخر این تنگ غرور
گو کجا این عقل غافل گفت میدانم بگو
گو لگد را در کجا این کاهلی بر بخت زد
یا کدامین سستی ام دزدید سامانم بگو
در کدامین لحظه ام افتاده ام در خاطرات
گفت ساعت در کجای راه می مانم بگو
گو به دور از چشم من کی این گلو بغضی شکست؟
از چه وقتی خواستی اینسان پریشانم بگو
گو عبادت بر خودش این خنده کی آغاز کرد؟
در کدام افطار فرصت رفت از خوانم بگو
در کجا زین نام و از این ننگ من فارغ شدم
در کدامین پر زدن جا ماند انسانم بگو
این طلب کردن چه شد دیگر نشد مطلوب من
گو چه سان مطلوب شد کالای ارزانم بگو
گو رضایت در کجای خواستن گم گشته بود
از کجا فارغ ز هر تشویش امکانم بگو
کشتی میلم کجا یک ساحل آرام یافت
کین چنین بر بحر غم دیگر نمی رانم بگو
این غزل ها از کجا حال رضا را یافتند
من که از خود هم دگر شعری نمی خوانم بگو
__________________________
+ با این شعر ، شبهای فوق العاده ای را تجربه میکنم !!!!
+ اگر این اشعار نبود ..... قطعا من حالم خیلی بدتر بود !!
+ شنیدنِ دکلمه ی این غزلِ فوق العاده با صدای رضا پیربادیان >>>> کلیکـــــــــــ!!!!