281
15:35

نـه فـقـط از تـو اگـر دل بـكنـم می میرم

سایـه ات نـیـز بـیـفـتـد به تنـم می میرم

بین جـان من و پیراهن من فرقی نیـست

هـر یکی را کـه بـرایـت بـکـنـم می میرم

بـرق چـشمـان تـو از دور مـرا می گـیـرد

مـن اگـر دسـت بـه زلفـت بزنم می میرم

بـازی مـاهی و گـربـه است نظر بـازی مـا

مثل یک تنگ شبی می شکنم می میرم

روح ِ برخاسته از من ته ِ این كوچه بایست

بیش از ایـن دور شوی از بـدنـم می میرم !


از : حسین دلجو

چهارشنبه پانزدهم آذر 1391به قلم: MAHSA

279
19:52
دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...


از : محمد علی بهمنی

سه شنبه بیست و سوم آبان 1391به قلم: MAHSA

278
11:58
گاهی به خدا نفس کشیدن سخت است

یعنی نفسی تو را ندیدن سخت است

با زور مسکن قوی خوابیدن

با دلهره از خواب پریدن سخت است

عاشق نشدی زندگی ات تلخ شود

تا درک کنی که دل بریدن سخت است

بعد از تو خدا شبیه تو خلق نکرد

یعنی که شبیه ات آفریدن سخت است

هر روز سر کوچه نشستن تا شب

از فاصله های دور دیدن سخت است

حقا که تو سهم من نبودی حالا

فهمیدن این درد شدیدن سخت است

باشد تو برو زندگی ات شاد ولی

بی تو به خدا نفس کشیدن سخت است


از : بهناز جعفری


+ چقدررررررررررررررر دوست دارم این شعر را !!!!!!!!

سه شنبه بیست و سوم آبان 1391به قلم: MAHSA

275
15:53

میانِ خواب وُ رؤیا طرحی از کابوس می گردم

شبیه لحنِ بی پروایِ یک ناقوس می گردم

 

تو تنها رفته ای بیرون وَ من در رختخوابی سرد

اسیرِ اضطرابِ ساعتی منحوس می گردم

   

تمامِ روز و شب کز می کنم در گوشه ی خانه

ولی تا انتهایِ جاده یِ چالوس می گردم

 

همان وقتی که سهمم از نبودت پختن و جاروست

به همراهِ خیالت غرق ِاقیانوس می گردم

 

بیا ای مرد پاییزی وُ سر بر شانه ام بگذار

برای ِخستگی هایت پر ِطاووس می گردم

 

صدایت گوشواری شد به گوشم قیمتی ، نایاب

که از برقش درونِ کوچه بی فانوس می گردم


( مریم انصاری فر )


+  ...................................!!!!!

پنجشنبه هجدهم آبان 1391به قلم: MAHSA

273
15:31

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد


لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد


با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد


هرکسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد


خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد


( فاضل نظری )

پنجشنبه هجدهم آبان 1391به قلم: MAHSA

266
18:6

شاخـه را محکـم گـرفـتـن این زمان بی­‌فایده است
بـرگ می­‌ریـزد، ستـیـزش بـا خـزان بی­‌فایده است

بـاز می­‌پرسی چـه شـد که عاشق جبـرت شـدم
در دل طـوفـان کـه بـاشی بـادبــان بی­‌فایده است

بــال وقتی بـشـکـنـد از کــوچ هـم بـایـد گــذشـت
دسـت و پـا وقـتـی نـبـاشـد نردبان بی­‌فایده است

تـا تـو بــوی زلف­ها را مـی­‌فـرسـتـی بـا نـسـیــم
سعی من در سر به­زیری بی­‌گمان بی­‌فایده است

تـیــر از جـایی کـه فـکــرش را نمی‌­کــردم رسـیــد
دوری از آن دلــبـــر ابـــرو کـــمـــان بی­‌فایده است

در مـن ِ عـاشـق تــوان ِ ذره­ای پـرهــیـــز نـیـسـت
پـرت کـن مـا را بـه دوزخ،امـتـحــان بی­‌فایده است

از نـصـیـحـت کـردنـم پـیـغـمـبــرانـت خـسـتــه­‌انـد
حرف موسی را نمی‌­فهمد شبـان،بی­‌فایده است

مــن بــه دنــبـــال خــدایـی کـه بــســوزانــد مـــرا
همـچنـان می­‌گردم امـا همـچنـان بی­‌فایده اسـت

            کــــــــاظـــم بهـــمــنــی

یکشنبه بیست و سوم مهر 1391به قلم: MAHSA

265
17:14

غزلی فوق العاده از کیوان هـــــاشـــمی

من از شب ها ی تاریک بدون ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ، از این همه روباه می ترسم

 

مرا از جنگ رو در روی در میدان گریزی نیست

ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم


من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم

ولی از زاهد بی عقل نا آگاه می ترسم


پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم

اصولأ من نمی دانم چرا از چاه می ترسم


اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید اما

نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم


من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم

من از نفرین یک مظلوم، از یک آه می ترسم


من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی

اگر افتد به دست آدم خودخواه می ترسم


مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست

من از قداره بندان مرید شاه می ترسم


نمی ترسم ز درگاه خدای مهربان اما
ز برخی از طرفداران این درگاه می ترسم


خدای من ، نمی دانم چرا از تو نمی ترسم
ولی از این برادرهای حزب الله می ترسم


چو " کیوان " بر مدار خویش می گردم ، ولی گاهی

از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می ترسم


+ عااااااااااااالی ست و دیگر هیچ !  :)

چهارشنبه نوزدهم مهر 1391به قلم: MAHSA

263
12:11

شعـــــری از رضـــــــــا حیــــــدری نیـــا

_________________________


در کجای عادت از آیینه پنهانم بگو

در کدامین چالش از کف رفت ایمانم بگو

 

با کدامین ظلم غم راهی به قلبم باز کرد

با کدامین صبر شد آخر به لب جانم بگو

 

با کدامین جلوه دیگر کارم از بودن گذشت

شد کجای باورم تردید مهمانم بگو

 

در کدامین لغزش افتاد آخر این تنگ غرور

گو کجا این عقل غافل گفت میدانم بگو

 

گو لگد را در کجا این کاهلی بر بخت زد

یا کدامین سستی ام دزدید سامانم بگو

 

در کدامین لحظه ام افتاده ام در خاطرات

گفت ساعت در کجای راه می مانم بگو

 

گو به دور از چشم من کی این گلو بغضی شکست؟

از چه وقتی خواستی اینسان پریشانم بگو

 

گو عبادت بر خودش این خنده کی آغاز کرد؟

در کدام افطار فرصت رفت از خوانم بگو

 

در کجا زین نام و از این ننگ من فارغ شدم

در کدامین پر زدن جا ماند انسانم بگو

 

این طلب کردن چه شد دیگر نشد مطلوب من

گو چه سان مطلوب شد کالای ارزانم بگو

 

گو رضایت در کجای خواستن گم گشته بود

از کجا فارغ ز هر تشویش امکانم بگو

 

کشتی میلم کجا یک ساحل آرام یافت

کین چنین بر بحر غم دیگر نمی رانم بگو

 

این غزل ها از کجا حال رضا را یافتند

من که از خود هم دگر شعری نمی خوانم بگو


 __________________________


+  با این شعر ،  شبهای  فوق العاده ای را تجربه میکنم !!!!

+  اگر این اشعار نبود ..... قطعا من حالم خیلی بدتر بود !! 

+ شنیدنِ دکلمه ی این غزلِ فوق العاده با صدای رضا پیربادیان >>>>  کلیکـــــــــــ!!!!

پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391به قلم: MAHSA

259
0:13

خنده زدی زنـده شدم ، طعنه زدی بنده شدم

جــلوه ی لبخند تـو را دیــدم و رقـصنــده شـدم

یوسف گم گشته تویی، احسن الافسانه تویی

روی تـو را دیــدم و مـن عصمت لـغـزنـده شـدم

راز در ایـن خــانــه مگو بــا دل پــروانـه کـه شب

شعلـه ی عشق آمد و من آتش سوزنده شـدم

عقل متـرســان و بیــار ، از قــدح بـــاده ی نــاب

چــونکه من از سـاغـر و می فربه و بالنده شدم

شمع تـویی، نور تویی شهره ی کاشانه تویی

مــهر تـــو را دارم و زان اینهمــه تــابـنــده شـدم

گــفت مــرا ســاده دلـی ، وز گهر خـاک و  گلی

رفتـم و بـی مـنت می در غمـش افـکنده شـدم

شعر  و غـزل  چاره  نشد بر  دل شوریده ی من

رنــدم و از شوکـت او ، یکسـره شـرمنـده شدم


رند تبریزی

یکشنبه پانزدهم مرداد 1391به قلم: MAHSA

253
2:29

چه لحظه ها که دم به دم خراب شد نیامدی

تمام نقشه های من بر آب شد نیامدی

هزار قصه گفته ام بسی غزل سروده ام

و حرفهای سینه ام كتاب شد نیامدی

غرور من شكست و دل دلم امان نمی دهد

سكوت مبهمی دوباره باب شد نیامدی

دخیل بسته ام كه تو بیایی از كرانه ها

دعای دشمنان كه مستجاب شد نیامدی

هزار گفته ای كه من طلوع می كنم بیا

كه گفته های تو همه سراب شد نیامدی

كنار جوی جاری و بت و سئوال بی جواب

سئوالهای من چه بی جواب شد نیامدی

مهدی احترامی

منبع : http://mehdiehterami.mihanblog.com/


چهارشنبه یازدهم مرداد 1391به قلم: MAHSA

248
12:57

چنان شمعی ز خود رفتن به خاموشی رسید آخر

تعقل های پی در پی به بیهوشی رسید آخر

 

ز گفتار دمادم گر نشد یک مستمع پیدا

ز خاموشی صدای ما به هر گوشی رسید آخر

 

چماقی بود چون عیبم به دست هر کس و ناکس

خدا را شکر عیب ما به سرپوشی رسید آخر

 

عنایت شامل احوال عاشق گشت یک چندی

تن عریان وصل ما به تن پوشی رسی آخر

 

سراب اینجا شفاعت کرد کام تشنه ی ما را

مرا یک جرعه زان باده که مینوشی رسید آخر

 

به سامان فراموشی نشد معشوق ما فائق

فراموشی به دستان فراموشی رسید آخر

 

رضا معشوق باز آمد ز رفتن های بی مقصد

به دستان نیاز تو همآغوشی رسید آخر


  رضـــا حیدری نیــا

+ در ابیات 2 و 3و 6 ، ذوبـــــ میشوم و در بیتِ آخر تصعید !!!!!  :)

دوشنبه نهم مرداد 1391به قلم: MAHSA

241
17:2

تو كه خود خال لبي از چه گرفتار شدي

تو طبيب همه اي از چه تو بيمار شدي

تو كه فارق شده بودي ز همه كان و مكان

دار منصور بريدي همه تن دار شدي

عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر

اي كه در قول و عمل شهره بازار شدي

مسجد و مدرسه را روح و روان بخشيدي

وه كه بر مسجديان نقطه پرگار شدي

خرقه پير خراباتي ما سيره توست

امت از گفته در بار تو هشيار شدي

واعظ شهر همه عمر بزد لاف من

ي دم عيسي مسيح از تو پديدار شدي

يادي از ما بنما اي شده آسوده ز غم

ببريدي ز همه خلق و به حق يار شدي

سید علی خامنـــه ای

دوشنبه دوم مرداد 1391به قلم: MAHSA

238
23:2
ماه رمضان و سفره ی افطاری

هنگام سحر ، َنفَس َنفَس ، بیداری

از روزه اگر همین َقدَر می فهمی

مصداق ریاضت است و خود آزاری !

رضا اسماعیلی

یکشنبه یکم مرداد 1391به قلم: MAHSA

236
14:1
کی به دنیا می رسد ، آن کس که دنیایش تویی
درد دارد ، زایشِ شعری که بابایش تویی

'مردی' ام . این روزها آبستن چشمان توست
یک غزل در راه دارم . کو سراپایش تویی

میزند در سینه ی تنگم جنینِ نابکار
هی لگد پشتِ لگد . خواهش تمنایش تویی

لب ' ویارِ' بوسه دارد از لبت ، ای نازنین
روز و شب ، درد و دوا ، امروز و فردایش تویی

شکل تو خواهد شد این لولی وش شیطان صفت
چون دلیل زایش هر بیت زیبایش تویی

نازنیم ، با تو شبها می شود خورشد دید
شمس تبریزیُ  ' مولانا ' غزل هایش تویی

من منم ، اما خدا میداند امشب من تو ام
سر به بیداری زده آنکس که رویایش تویی

محسن مهرپرور
شنبه سی و یکم تیر 1391به قلم: MAHSA

231
10:4
ای غصـــه مرا دار زدی خســـته نباشی

آتش به شبــِ تار زدی خســـته نباشی

ای غصـــه دمتــــ گرم که در لحظه ی شادی

با رگـــ رگـــِ من تار زدی خســـته نباشی

        "ناشناس"

جمعه سی ام تیر 1391به قلم: MAHSA

230
14:28
با من بي کس تنها شده ، يارا تو بمان

همه رفتند ازين خانه ، خدا را تو بمان

من بي برگ خزان ديده ، دگر رفتني ام

تو همه بار و بري ، تازه بهارا تو بمان

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من

بنگر اين نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان

زين بيابان گذري نيست سواران را ، ليک

دل ما خوش به فريبي است ، غبارا تو بمان

هر دم از حلقه ي عشاق ، پريشاني رفت

به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان

شهريارا تو بمان بر سر اين خيل يتيم

پدرا ، يارا ، اندوهگسارا تو بمان

سايه در پاي تو چون موج چه خوش زار گريست

که سر سبز تو خوش باشد ، کنارا تو بمان ...

هوشنگ ابتهاج

پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391به قلم: MAHSA

226
16:52
دوست‌ات دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار ؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار ؟

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار ؟

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار ؟

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ !
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار ؟

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار ؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه‌ی مردانه می‌خواهی چه کار ؟


مهدی فرجی

چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391به قلم: MAHSA

224
15:40
زخم‌ها بسیار اما نوشداروها کم است
دل که می‌گیرد تمام سِحر و جادوها کم است

هر نسیمی با خودش بوی تو را آورده است
بادها فهمیده‌اند اعجاز شب‌بوها کم است

تا تو لب وا می‌کنی زنبورها کِل می‌کشند
هرچه می‌ریزی عسل در جام کندوها کم است

بیش‌تر از من طلب کن عشق ! من آماده‌ام
خواهش پرواز کردن از پرستوها کم است

از سمرقند و بخارا می‌شود آسان گذشت
دیگر این بخشش برای خال هندوها کم است

عاشقم! یعنی برای وصف حال و روز من
هرچه فال خواجه و دیوان خواجوها کم است

من همین امروز یا فردا به جنگل می‌زنم
جرأت دیوانگی در شهر ترسوها کم است

چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391به قلم: MAHSA

218
14:43

یادمان باشد ازامروزجفایی نکنیم

 

گرکه درخویش شکستیم صدایی نکنیم

 

 خودبسازیم به هردردکه ازدوست رسد

 

بهربهبود ولی فکردوایی نکنیم

 

جای پرداخت به خودبردگران اندیشیم

 

شکوه ازغیرخطاهست خطایی نکنیم

 

وبه هنگام عبادت سرسجاده ی عشق

 

جزبرای دل محبوب دعایی نکنیم

 

یاورخویش بدانیم خدایاران را

 

جزبه یاران خدادوست وفایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنهاماند

 

طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم

 

گله هرگزنبود شیوه ی دلسوختگان

 

با غم خویش بسازیم وشفایی نکنیم

 

 یادمان باشداگرشاخه گلی راچیدیم

 

وقت پرپرشدنش سازونوایی نکنیم

پرپروانه شکستن هنرانسان نیست

 

گرشکستیم به غفلت من ومایی نکنیم

 

 دوستداری نبود بندگی غیر خدا

 

بی سبب بندگی غیرخدایی نکنیم

 

مهربانی صفت بارزعشاق خداست

 

یادمان باشد ازینکار ابایی نکنیم


هوروش نوابی

یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391به قلم: MAHSA

217
14:32
ندانم ناسزا گویم فلک را چرخ گردون را

و یا دشنام دنیا را دهم یا بخت وارون را


چنان دنیا حلال خون من را داد فتوا کو

به دامان قیامت پاک نتوان کرد این خون را


اسیر جادوی چشم سیاهی آمدم زنهار

مگر آیین صل الله گنه نشمرد افسون را


چه بر من رفت از این عشق و نتوان گفت کو لفظش

ز رونق می نشاند قصه ی لیلا و مجنون را


به خود می پیچم از این درد و درمان را ذکی گویم

فرو بنهاده ام در کار درد خود فلاطون را


کشیدم جام کرز خاطر بیفتد خاطرت باری

به یاد آمد که در نسی ات زدم آن جام گلکون را


حریفان وانهیدش اشک من دیگر ندارد تاب

مگر آشفته میخواهید حال شط کارون را


نشستن در مرام من حرام و چون هلاهل تلخ

گرفتم بعد تو من طعم و طبع و خوی صابون را


گریزانم از این مردم که پند از پند می رویند

همان بهتر که چون مجنون بگیرم راه هامون را


مهرداد شبیری

یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391به قلم: MAHSA

211
16:10
پشت این پنجره باران قشنگی ست گلم
 
حال من حال پریشان قشنگی ست گلم
 
قبل از آنی که بیایی چه کـــویری بودم ...
 
زندگی با تو چه گلدان قشنگی ست گلم
 
سرنوشت من و تو روز ازل تعیین شد ...
 
فال ما داخل فنجان قشنگی ست گلم
 
نوحم از لطف تو بانو ... که تمام عمـــــــرم :
 
(( راه رفتن توی ‌دالان قشنگی )) ست گلم
 
من لامذهب بی دین به تــــــــــو ایمان دارم
 
خیلی این کفر من ایمان قشنگی ست گلم
 
حاضــــــــــرم بندهء چشمان سیاهت باشم
 
توی چشمان تو شیطان قشنگی ست گلم
 
یوسفم ! بوی تو کافی ست مرا ... این دنیا ...
 
با حضور تو چه کنعان قشنگی ست گلــــــم

مهدی جهان داری

جمعه بیست و سوم تیر 1391به قلم: MAHSA

210
15:35

دلخسته ام، از اینهمه دیوار ِ بی در که...

«ای مهربان! یک پنجره با خود بیاور کـه»

دنیا تـــــو را برد و بـه نفرت هاش عاشق کرد

این غول تنها، گوشه ی قصر خودش دق کرد

غولی که آخر توی «فصلی سرد» خواهد مرد

یا از تـــــو یا از شدّت سردرد خـــــواهد مـــرد

«مسعودخان کیمیایی» خوب می داند:

که آخر ِ قصّه همیشه مَرد خواهد مُرد!

دلــــخسته ام از شهر نامردی و رندی ها

پایان خوبم باش! مثل ِ «فیلم هندی» ها...


دکتر سید مهدی موسوی

جمعه بیست و سوم تیر 1391به قلم: MAHSA

209
12:31

روزی به رهی مرا گذر بود

خوابیده به ره جناب خر بود

 

از خر تو نگو که چون گهر بود

چون صاحب دانش و هنر بود

 

گفتم که جناب در چه حالی

فرمود که وضع باشد عالی

 

گفتم که بیا خری رها کن

آدم شو و بعد از این صفاکن

 

گفتا که برو مرا رها کن

زخم تن خویش را دوا کن

 

خر صاحب عقل و هوش باشد

دور از عمل وحوش باشد

 

نه ظلم به دیگری نمودیم

نه اهل ریا و مکر بودیم

 

راضی چو به رزق خویش بودیم

از سفرۀ کس نان نه ربودیم

 

دیدی تو خری کشد خری را؟

یا آنکه برد ز تن سری را؟

 

دیدی تو خری که کم فروشد ؟

یا بهر فریب خلق کوشد ؟

 

دیدی تو خری که رشوه خوار است؟

یا بر خر دیگری سوار است؟

 

دیدی تو خری شکسته پیمان؟

یا آنکه ز دیگری برد نان؟

 

دیدی تو خری حریف جوید؟

یا مرده و زنده باد گوید؟

 

دیدی تو خری که در زمانه؟

خرهای دیگر پیش روانه

 

یا آنکه خری ز روی تزویر

خرهای دیگر کشد به زنجیر؟

 

هرگز تو شنیده ای که یک خر؟

با زور و فریب گشته سرور

 

خر دور ز قیل و قال باشد

نارو زدنش محال باشد

 

خر معدن معرفت کمال است

غیر از خریت ز خر محال است

 

تزویر و ریا و مکر و حیله

منسوخ شدست در طویله

 

دیدم سخنش همه متین است

فرمایش او همه یقین است

 

گفتم که ز آدمی سری تو

هرچند به دید ما خری تو

 

بنشستم و آرزو نمودم

بر خالق خویش رو نمودم

 

ای کاش که قانون خریت

جاری بشود به هر ولایت

 

فیروز بشیری

 

دوشنبه نوزدهم تیر 1391به قلم: MAHSA

208
1:24

 بی خبر از هم دگر آسوده خوابیدن چه سود
بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن ،چه سود

گر نرفتی سوی او تو در زمان بودنش
خانه صاحب عزا تا صبح خوابیدن، چه سود

زنده را زنده است اکنون قدرش را بدان
ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود

زنده را در زندگی باید بدرد او رسید
ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود

با محبت دست پیران راعزیز من ببوس
ورنه بر روی مزارش تاج گل چیدن چه سود

یک شبی با زنده ها غم خوار باش
ورنه بر روی مزارش زار نالیدن چه سود

 تا زمانی زنده ایم از هم همه بیگانه ایم
در عزاها روی هم دیگر ببوسیدن چه سود

گر توانی زنده ای را یک دمی تو شاد کن
در عزا عطر و گلاب ناب پاشیدن چه سود

از برای سالمندان یک گل خوشبو ببر
تاج گلها در کنار همدیگر چیدن چه سود

گر نپرسی حال او تا زنده است
گریه و زاری و نالیدن برای او چه سود

سالها عید آمد و رفت و نکردی یاد من
جای خالی مرا در خانه ام دیدن چه سود

گر نکردی یاد من تا زنده ام
سنگ مرمر روی قبر من تو را چیدن چه سود

گر نپرسی حال و احوال ِهمه فامیل خود
بعد مرگش اشک باریدن و کاهیدن، چه سود

بهر دور افکندن کینه ،تو حرکت کن کنون
فصل صلح و جشن و آیین است جنگیدن ،چه سود

حق همدیگر بجا آریم و با هم به شویم
نرم و نیکو گفتگو سازیم غریدن، چه سود

وقت بُگذاریم بـهر کودک و فرزند خویش
گر نهال الوار شد ،بیهوده پیچیدن ،چه سود

دست و دامان ِپدر مادر ببوییم همچو گل
گر کُنی پژمرده گلها را، بوییدن چه سود

اختیار مال و اموالت کنون! در دست توست
بعد مُردن آب در هاون و کوبیدن، چه سود

برگ سبزی را کنون خود تـُحـفه درویش کن
لیک از فرزند و وارث چشم پاییدن، چه سود

 

دوشنبه نوزدهم تیر 1391به قلم: MAHSA

207
19:39
زنی که در روبـروی تو سیـگار می کشد

در فــکر گفتگوی تو سیـــگار می کشد

وقتی که می روی و دلش تنـــگ می شود

بی شک به جستجــوی تو سیـگار می کشد

این بار بی تو فاصلـه ها را نمی دود

در ســـوگ آرزوی تو سیـــگار می کشد

هــرگز سخن نگفت و سکــوتش ترانه شد

آهنگســـاز روی تو سیــــگار می کشد

آهسته عکس تو را در بغل گرفت و بعـد

با بوسه بر گلـوی تو سیــگار می کشد

لـب را نمی گشـاید و رســوا نمی کند

<<در حفظ آبروی تو سیـگار می کشد!>>

منبع :  وبلاگـــِ  کــــــــــافه تنهــــایی

یکشنبه هجدهم تیر 1391به قلم: MAHSA

205
11:29

تصورکن بهاری را که از دست تو خواهد رفت

خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت

شبی در پیچ زلف موج درموجت تماشا کن

نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت

مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر ازخود

تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

همیشه رود با خود میوه ی غلتان نمی آرد

به دست آور اناری را که از دست توخواهد رفت

به مرگی آسمانی فکر کن محکم قدم بردار

به حلق آویز داری را که از دست توخواهد رفت

فاضــــل نظری

شنبه هفدهم تیر 1391به قلم: MAHSA

202
10:45
شب و روزم گذشت به هزار آرزو
نه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او

نه سلامم سلام، نه قیامم قیام
نه نمازم نماز، نه وضویم وضو

دل اگر نشکند به چه ارزد نماز
نه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو

نه به جانم شرر، نه به حالم نظر
نه یکی حسب‌حال، نه یکی گفت‌وگو

نه به خود آمدم، نه ز خود می‌روم
نه شدم سربلند، نه شدم سرفرو

همه جا زمزمه است، همه جا همهمه است
همه جا «لاشریک... »،  همه جا  «وحده... »

نبرد غیر اشک، دل ما را به راه
نکند غیر آه، دل ما را رفو

نشوی تا حزین هله با مِی نشین
هله سر کن غزل، هله تر کن گلو

به سر آمد اجل، نسرودم غزل
همه‌اش هوی و های، همه‌اش های و هو

هله امشب ببر به حبیبم خبر
که غمش مال من، که دلم  مال او

هله از جانِ جان، چه نوشتی؟ بخوان !
هله گوش گران! چه شنیدی؟ بگو !

بِبَریدم به دوش، به کوی می‌فروش
که شرابم شراب، که سبویم سبو

علیرضــــا قزوه

شنبه هفدهم تیر 1391به قلم: MAHSA

199
3:4

اگر نه روی دل اندر برابرت دارم

من این نماز حساب نماز نشمارم

ز عشق روی تو من رو به قبله آوردم

وگرنه من ز نماز و ز قبله بیزارم

مرا غرض ز نماز آن بود که پنهانی

حدیث درد و فراق تو، با تو بگذارم

و گرنه این چه نمازی بود که من با تو

نشسته روی به محراب و دل به بازارم

نماز کن به صفت چون فرشته ماند ومن

هنوز در صفت دیو و دل گرفتارم

از این نماز ریایی چنان خجل شده ام

که در برابر رویت نظر نمی آرم

مولانــــا

جمعه شانزدهم تیر 1391به قلم: MAHSA

198
2:57

اما کم و بسیار! چه یک بار چه صد بار

تسبیح تو ای شیخ رسیده‌ست به تکرار

 سنگی سر خود را به سر سنگ دگر زد

صد مرتبه بردار سر از سجده و بگذار

 از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم

آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار

 در وقت قنوتم به کف آیینه گرفتم

جز رنگ ریا هیچ نمانده است به رخسار

 تنهایی خود را به چهار آینه دیدم

بیزارم، بیزارم، بیزارم، بیزار

 ای عشق مگر پاسخ این فال تو باشی

مشت همه را باز کن، ای کاشف اسرار


فاضـــــل نظری

جمعه شانزدهم تیر 1391به قلم: MAHSA

197
22:12
نوشته اند که معراج مومن است نماز

اگر چه مومنم اما نمی کنم پرواز


دوباره شب شد و خمیازه بعد سوره ی حمد

دوباره جمله ی تکراری قنوت نماز


دوباره فکر بدهکاری و طلبکاری

درست لحظه ی رفتن به سجده آمد باز


به فکر شصت و سه موضوع پرت افتادم

مثال می زنم از نان روغنی تا غاز


رکوع رکعت آخر که کاش می دیدی

شک میان دو و پنج و هشت شد آغاز


کشِش ندارم و دیگر کشَش نخواهم داد

و بهتر است تمامش کنیم با ایجاز...!

محســـن طاهری

پنجشنبه پانزدهم تیر 1391به قلم: MAHSA